قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4915

تاريخ الفي ( فارسى )

نهاده به آن طرف كوچ كردند . و اميرزاده شاهرخ با جمعى از امراى بزرگ كه به رسم منقلاى روان شده [ بود ] ، به قلعهء بهسنا « 1 » رسيده قلعه را در ميان گرفتند . صاحبقران نيز به دامن آن قلعه آمده بر بالاى بلندى برآمد و به نظر احتياط اطراف و جوانب قلعه را ملاحظه فرمود . و لشكريان متوجه شهر شده در حملهء اول شهر را به تصرف درآوردند و خيمهء ( خاصهء آن ) « 2 » حضرت را بر بالاى پشته بر پاى كردند . مقبل نامى از جانب حاكم شام به ضبط آن قلعه قيام مىنمود . چون چشمش بر خيمهء آن حضرت افتاد به منجنيق سنگى به آن طرف انداخت . آن سنگ نزديك به خيمه بر زمين خورد و از آنجا لغزيده به درون خيمهء آن حضرت افتاد . صاحبقران در غضب شده حكم فرمود كه بيست منجنيق بر قلعه نصب كردند . سنگ اول كه گشاد يافت بر منجنيق درون قلعه درآمده آن را درهم شكست . و در اين اثنا اميرزاده رستم با لشكر فارس به ملازمت آمد . و لشكريان به جد تمام به نقب زدن مشغول شده اكثر بارو را بر سر چوب گرفتند . مقبل مضطرب شده امان خواست . صاحبقران فرمود كه « بعد از فتح تو را آزاد خواهم كرد . اگر اين قلعه به صلح گرفته شود مردم را به خاطر مىرسد كه به واسطهء استحكام حصار صلح شده و كوته‌نظران را عجز لشكر منصور در دل بگذرد . » و بعد از دو سه روز نقب‌ها را آتش زده برج‌ها افتاد . مقبل ديگرباره پيشكش بسيار بيرون فرستاد و اميرزاده شاهرخ را شفيع ساخت و سكه و خطبه به نام آن حضرت در آن قلعه مزين شد . آن حضرت گناه او را به شاهزاده بخشيده متوجه عين‌تاب « 3 » شد . و سپاهيان آنجا گريخته رعايا دروازه‌ها بسته بودند . و چون موكب همايون به نزديك قلعه رسيد ، اهالى آنجا به ملازمت آمده قلعه را سپردند . و ميوهء بسيار ( و نعمت بيشمار ) « 4 » در آن شهر به دست لشكريان افتاد . اما مالداران آنجا تمام گريخته بودند . و حاكم حلب ، تيمور تاش در اين وقت كه آن حضرت به فتح اين قلاع كه مذكور شد ، مشغول بود كس به مصر فرستاده حاكم مصر را از آمدن صاحبقران آگاه ساخت . و چون در مصر هركس از امراى آنجا داعيهء سردارى داشتند كسى به كمك نيامد و چيزى به سودون ، حاكم شام نوشتند كه با تمام لشكر آنجا به حلب رود . و حاكم حلب و حاكم شام و لشكر بعلبك و طرابلس و كنعان و قدس و غير ذلك در حلب جمع شدند . و تيمور تاش كه حاكم حلب بود ، صلاح در صلح با صاحبقران دانست و اين معنى را با حاكم شام ، سودون - كه از عقل نصيبى نداشت - در ميان آورد . سودون او را به ترس و وهم متهم ساخت و زبان به لاف و گزاف

--> ( 1 ) . م : بهسن . ق ، ش : بهسنى ؛ بهسنا قلعه‌اى در نزديكى مرعش و سمياط . ( 2 ) . ش : ندارد . ( 3 ) . ق : عيناب ، م ، ش : عينتات ؛ ظفرنامه : عنتاب ؛ عين تاب قلعه و شهرى بين حلب و انطاكيه . ( 4 ) . از اضافات « ق » است .